یه کنجد...
عشقم من دقیقا 13 شهریور پارسال(سال91) بود که فهمیدم یه کنجد کوچولو تو دلم دارم. هیچ وقت خاطره ی اون روز رو یادم نمیره هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی هیجان زده البته یه جورایی هم استرس گرفته بودم نمیدونستم باید چی کار کنم.اولین کاری که بعد دیدن اون بی بی چک خوشگل با دو تا خط قرمز پررنگ کردم بود سجده شکر بود. تصمیم گرفتم به کسی نگم تا برم آزمایش تا با خیال راحت خبر اومدن تو رو به همه بدم ولی از اون جایی که دلم طاقت نداره تا خاله نغمه زنگ زد و یه کم پرس و جو کرد به اون گفتم و خاله هم کلی تشویقم کرد که همون روز برم آزمایش بدم.منم سریع آماده شدم و رفتم آزمایشگاه و ازمایش خون دادم و خانم منشی بهم گفت چون زود اومدی جواب آزمایشت عصر آماده میشه و منو ب...
نویسنده :
نیلوفر
15:05




